زمین عروسش را برد
"زمین عروسش را برد ....گل بریزید ..... من رودخانه ای با هزار ماهی دردم ...." ![]()
مادرم نگاهم می کرد... همه آخرین تلاشمان را کردیم تا او را از دست مرگ برهانیم ...من نشسته بودم کنارش .... در آغوشش گرفتم ..... با من هستی مادر ....مادر چطور راضی می شوی با چشمهای میشی ات تنهایم بگذاری.... بگو مادر ... مرد باش ... مثل کوه ... صخره ای از کوه کم شود کوه کوه می ماند.....
مادر بدون تو من مثل ابر می بارم .... بی تو تنها و غریبم
هیچ می شوم مادر...![]()
![]()
![]()
امروز دومین سالگرد رجعت مادرم بود اگر چه باور دارم که او در آن دنیا در آرامش هست اما دوری اش هر لحظه مثل خوره ای روحم را می آزارد
مادر جان فردا در کنارت خواهیم بود![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:54 توسط omid
|
من مهندس صنایع خوندم و دغدغم اصلاح فرهنگ و نظام حاکم بر مدیریت کاری - علمی و ... هست